ديشب...
دير كرده بود...
ظهر گفته بود شب كار داره و دير مياد...
ولي ساعت يازده بود...
توي اون شهر كه نه...دهات...
تا يازده شب كجا بود؟
اونجا هم كه هيچ وقت آنتن نمي ده...
سرم درد مي كرد...
حالت تهوع هم داشتم...
گرمم بود...
من امشب ميميرم بنيامين رو تا آخر كردم...
چقدر دلم واسه اين آهنگ تنگ شده بود...
حال اينترنت رفتن رو هم نداشتم...
تشنم بود ولي حال بيرون از اتاق رفتن رو هم نداشتم...
به هاپوم هم قول داده بودم بعده شام برم پيشش...
ولي حوصله اونم نداشتم...
بهتر بود مي خوابيدم...
آخه امروز امتحان دارم...
دراز كشيدم رو تخت و پتو رو كشيدم روم...
گرمم شد...
پتو رو زدم كنار...
سردم بود...
چشام رو بستم...
از سر درد نمي شد بخوابم...
چرا نمي ياد پس...؟
تو تخت جون مي دادم...
خيلي گذشت...
فايده نداشت...
نمي شد خوابيد...
پاشدم...
ساعت يازده و سه دقيقه بود...
واي خدايا...
يازده وسيزده دقيقه زنگ زد...
قلبم از بس تند مي زد داشت واي ميساد..
گفتم الو...
گفت جون دلم...؟
صداشو كه شنيدم مردم...
كجا بودي؟
بغضم تركيد ولي متوجه نشد...
همكارم اسبابكشي داشت كمكش كردم شام نگهم داشت...
ببخشيد...
گفته بودم دير مي كنم كه...
برو...
فردا امتحان داري...
گفتم اين همه منتظر بودم كه اينو بشنوم؟
همون صبح تا ظهر كه منتظر ميمونم كافيه...
تحمل ندارم...
ديگه فهميد دارم گريه مي كنم...
بيچاره خسته بود...
ولي من بهش نياز داشتم...
گفت تورو خدا گريه نكن...
تقصير من كه نيست خوشكل...
مجبورم...
من كه دوستت دارم...
برات ميميرم...
چرا گريه مي كني؟
من ماله توام...
خيالت جمع باشه...
آروم شده بودم ولي بازم اشكام ميريخت...
خداحافظي كرديم...
ديگه تپش قلب نداشتم...
نه گرمم بود نه سرد...
بنيامين رو قطع كردم...
رفتم بيرون يه ليوان آب خوردم ...
رو تخت دراز كشيدم و يهو ديدم ساعت نه صبحه...
نمي دونم چم شده...
بهش اعتياد دارم...
اون ميگه من جادوش كردم ولي جادوگر اصلي خودشه...
الان حالم مثه ديشبه...
بايد تا ساعت يك صبر كنم تا از مدرسه بياد خونه...
مدرسه هم آنتن نمي ده...
بازم گرممه...
سرم درد ميكنه...
